12

دیروز شب...پلیس ها به پارک ها ریخته بودند و من نیز هراس آلود از پارک فرار کردم و نزدیک ترین جایی که یافتم یک مدرسه بود... در را با شدت می کوبیدم... انگار کسی نمیشنید... در باز شد... پیرمردی بود که چهره اش بسیار خشن بود... می ترسیدم از او پناه بخواهم... می ترسیدم بگویم مسلمان، امشب را به من کودک پناه بده... با ناراحتی و چهره ای غم آلود و ابروانی افتان و بغضی در گلو گیر کرده رویم را برگرداندم و گفتم هیچ... گفت: بچه جان، این موقع شب کسی برای هیچ و پوچ در کسی را نمی زند... بگو چه می خواهی... گفتم: می ترسم بگویم.... می ترسم بگویم و آخرین موجود زنده در من را نیز شما بکشید... گفت : موجود زنده؟!!!... گفتم: آخرین چیزیست که دارم... امید... این موجود امید است... خندید و گفت: هنوز آدمیت در من آنقدر کمرنگ نشده است که دست نیاز یک بچه فقیر را نبینم... گفتم : جایی برای خواب ندارم... می خواهم به این جا بیایم... می گذاری؟؟ کمی فکر کرد... اما سرانجام قبول کرد...

رفتم به کلاسی و نمی توانستم بخوابم... هوای بدی بود و خیلی تاریک بود...! مشغول نوشتن روی میز ها شدم.... هر میزی را که میدیدم روی آن حداقل یک قلب کشیده شده بود و دو حرف انگلیسی روی آن قلب نوشته ...! بعضی از قلب ها از وسط یک خط زیگزاگی نیز داشتند .... بعضی ها نیز دارای یک تیر بودند که از نوک آن تیر قطره هایی رسم شده بود...! آنقدر دل شکسته روی آن میزها بود که یک لحظه تصمیم گرفتم خودم بشوم عشق این افراد و هر آنچه که می خواهند را فراهم کنم... اما کودکم...!

با خودم فکر کردم شاید امروز نتوانم... اما روزی را خواهم ساخت که در آن روز ، قلبی که طرف مقابلم می کشد نه خط زیگزاگی داشته باشد و نه تیر... و روزی را خواهم ساخت که به جای یک قلب ، دو قلب بکشد... روزهای زیباییست.... نه؟!

/ 80 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری دریایی

چه روزی بشه اون روز !!!! [دست][دست][دست][بغل][بغل][بغل] [گل][خداحافظ]

وحید

سلام.[لبخند] من به روزم.[چشمک] وقت داشتی یه سر بزن. [خداحافظ][گل]

رضاکاظمی

خوبه که هنوزداری می نویسیا...بنویس..بازم بنویس...موفق باشی یک امشب درمسیرباد بایست عاشقانه هام را سپرده ام بیاورد!

it-astaneh

سلام.فوق العاده نوشتی. حیف که دیگه نمی یای. واقعا حیف

وحید

سلام دوست عزیز[لبخند] به روزم و منتظر حضور گرمت[گل][گل][گل] [خداحافظ][گل]

وحید

سلام دوست عزیزم _____________@__@@_____@ ____________@@_@__@_____@ ___________@@@_____@@___@@@@@ __________@@@@______@@_@____@@ من آپم____@@@@_______@@______@_@ _________@@@@_______@@______@_@ _________@@@@_______@_______@ _________@@@@@_____@_______@ __________@@@@@____@______@ ___________@@@@@@@______@ __@@@_________@@@@@_@ @@@@@@@________@@_____ _@@@@@@@_______@_____ __@@@@@@_______@@_____ ___@@_____@_____@_____ ____@______@____@_____@_@@ _______@@@@_@__@@_@_@@@@@ _____@@@@@@_@_@@__@@@@@@@ ____@@@@@@@__@@______@@@@@ ____@@@@@_____@_________@@@ ____@@_________@__________@ _____@_________@_____ _______________@_____ ____________@_@_____ _____________@@_@_____ ______________@@_____ _______________@_____ ممنون

سالداش

سلام... زنده و همیشه تپنده باد قلبی که برای هم نوع می تپد. مطلب آخر را خواندم و لذت بردم از حسی که به من داد. واقعا خوشحال اگه به من سری بزنی و نظرتو درباره کارم بگی. پا برجا باشی.

جلیل زاده

سلام .دیدم ازاصحاب ادب هستیدوبه زخمه ی قلم آشنا . به وبلاگ من سری بزنید .اگرخواستید وپسند طبع مشکل پسند بود لینک بفرمایید واطلاع دهیدتامن هم لینکتان رابه جمع ستارگان دوست داشتنیم بیفزایم .نظرهم بگذاریدوخلاصه من دنبال پلی برای ارتباطات ومحاوره های ادبی بیشتر ودوستان حقیقی دردنیای مجازی برای همداستانی هستم .اینروزها بابلوروماهسویه آمده ام www.shoolan.blogfa.com مدادومدار