9

این روزها در یک مسیری می نشینم که بسیاری از بچه های مدرسه ای از مقابل من می گذرند و می روند به مدرسه و من هم برای سرگرمی آنها را نگاه می کنم و بهشان لبخند می زنم ... گاهی آنان نیز به من لبخند می زنند و گاهی نیز زبانشان را برای من بیرون می آورند و قه قه زنان می روند ...گاهی نیز عشوه کنان از مقابل من می گذرند و همین عشوه ها پاسخ لبخند منست...! اما انگار نمی داند که من آه در بساط ندارم ... اگر نه عشوهایشان را در جایی دیگر خرج می کردند... دیگر نه مرا ناراحت می نمودند و نه خود را خسته!

دخترکی همیشه از این جا می گذرد و من همیشه مهربانانه ترین لبخند هایم را به او می زنم ... او نیز به من لبخند می زند و گاهی نیز شکلاتی را به سویم پرتاب می کند و هم من و هم او زیرزیکی می خندیم تا کسی نفهمد... همیشه ساعت رسیدن آن دخترک که فرا می رسد قلبم تندتر می زند و نفس هایم کوتاه تر و متعدد می گردند و خلاصه تمامی استرس ها نصیب من می گردد...

اما من که کودکم و نمی توانم بگویم عاشقش شده ام...اگر کودک نبودم نیز نمی توانستم بگویم که عاشقش شده ام...چرا که این روزها بهای عشق یک قلب صاف نیست بلکه یک قد بلند و چند تکه کاغذ است که به بعضی از آنها اسکناس می گویند و به بعضی از آنها سند و به بعضی از آن مدرک! اما آینده هنوز نیامده و من در تلاشم تا روزی برسد که با داشتن همه اینها ، بدون آنها عاشق شوم ...

ولی باز ممنونم از خدا، که این روزها را به گونه ای آفریده که من به راحتی تکلیف فردایم را می دانم ... می دانم که دیگر نباید در مقابل آن مدرسه باشم.

/ 8 نظر / 43 بازدید
Yashar

1-چقدر؟ 2-نمیدونم 3-مرسی[گل] . مطلب تو هم جالب بود.[دست] 4-خوبه [نیشخند]

مرمر

سلام.[گل] منو با مرمر لینک کن.مرسی

دختر

آخی چه ناااااااااااز الهی [خجالت]

دختر

آخی چه ناااااااااااز الهی [خجالت]

کدخدا

دیگه کارت به جایی رسیده که سر راه بچه ها وایمیسی ؟ [عصبانی][نیشخند][چشمک]

شخث صانی

سلام خانوم قزل با رتبه 650 تجربی در تهران چیا میشه قبول شد؟! مرسی!!!