5

در این جا یک تخته پیش رو داریم، من روی آن مداد میریزم و می فروشم، گاهی هم بعضی از آنها را برمیدارم و قایکمی می نویسم یک ذره که نوکشان آب رفت می گذارم سر جایشان و می فروشم.

دیروز خانومی برای دخترش می خواست ٣ مداد بخرد، من هم ٣ مداد داشتم اما ٢ تای آنها را برای فروش گذاشته بودم و سومین مداد را داشتم می نوشتم... به خانومه گفتم: اشکال ندارد، من یک مداد دیگر هم دارم... بفرمایید، اما خانوم فهمید که من با آن نوشته بودم... اگر نوک آن را میدید، یک ذره آب شده بود... خانم سر من داد کشید و رفت و من ماندم و چشمانی که تر بود ولی آن قدر تشنه که حتی قادر به اشک ریختن هم نبودند... من ماندم و بغض های نترکیده ای که جان می دادم برای ترکیدنشان... من ماندم لحاف آسمانی ام که آقدر سرد بود که نگذاشت تنم اندکی آرام گیرد...

یعنی اندازه ی یک نوک تیز مداد هم نیستم؟

/ 5 نظر / 7 بازدید
مهدی

آفرین واقعا زیبا می نویسی . حس توصیفت عالیست به نوشتن ادامه بده.

کدخدا

از نظر من احساسات پاکتون قابل تقدیره [چشمک]

کدخدا

چند روزیه که به این دنیای مجازی اومدین ؟[سوال] . منم لینکتون کردم [چشمک]

آسمان

سلام اینا رو خودتون مینویسین؟ ای ول بابا! من می‌خوام لینکتون کنم. موافقین؟

حمید م

شنیدن قصه فقر دردناک چشیدن آن... نمی دونم[ناراحت]