8

چه قدر خنده دار است زندگی ما... هر کس ما را میبیند رویش را برمی گرداند و یک نقاب برتری نیز بر چهره اش می زند و ساعتش را نگاه می کند و کمی دندان هایش را معین می سازد و سبیلهایش از هم باز می شود و این ها همه نوید خنده ی او را می دهند ... خنده ی تسمخر آمیز...! می پندارد که نهایت یک انسان است زمانی که در پیش ماها قرار میگیرد و می خندد و می خندد و می خندد!

من نیز می خندم... اما در دلم... آخر دست های من آنقدر کوچک است که نمی توانم یک کار سنگین انجام دهم و فقیر نباشم... چشمانم هنوز قدرت چشمان یک انسان بالغ را ندارد... هنر خاصی نیز ندارم که بروم و نانم را از دلش بیرون بکشم... اگر بلند بخندم ... می پندارند که من فقیر نیستم... و می ترسم... می ترسم! کاش می توانستم بلند بخندم تا بفهمد که من با تمام کودکی ام به حماقت او پی بردم... اما ترس...!

اما من یک هنر دارم... هنر زمان سنجی... شاید بپرسید این دیگر چه هنریست... باشد ... می گویم!

اگر از شما یک نفر بپرسد ساعت چند است، با نگاه به ساعتتان پاسخش را می دهید... اما ببینید که من چه دقت و چه فراستی دارم که که بدون ساعت ، دقیق تر از شما زمان را می گویم... آخر همه ی لحظه ها را می شمارم تا به دل انگیز ترین لحظاتم رسم...

لحظاتی که به من نوید نزدیک شدن تحقق آرزوهایم را می دهد... این هنر منست و من نام این هنر را زمان دیجیتالی زهنی ام نام نهاده ام.

/ 22 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید م

من یه کتاب در مورد دین زرتشت که یه آلمانی اونو نوشته بود خوندم اما هرچه خوندم به اشنراک بین اون و اسلام بیشتر پی بردم

آسمان

جالب بود...ببینم دانشجوی رشته ی ادبیاتین؟ [گل]

آسمان

یا اگه هنوز دانشجو نیستین...رشتتون انسانیه؟

مرمر

سلام.[گل] منو با مرمر لینک کن.مرسی

آسمان

سلام پس حدسم غلط بوووووووووووووووووووووووووود. [چشمک]