فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

8

چه قدر خنده دار است زندگی ما... هر کس ما را میبیند رویش را برمی گرداند و یک نقاب برتری نیز بر چهره اش می زند و ساعتش را نگاه می کند و کمی دندان هایش را معین می سازد و سبیلهایش از هم باز می شود و این ها همه نوید خنده ی او را می دهند ... خنده ی تسمخر آمیز...! می پندارد که نهایت یک انسان است زمانی که در پیش ماها قرار میگیرد و می خندد و می خندد و می خندد!

من نیز می خندم... اما در دلم... آخر دست های من آنقدر کوچک است که نمی توانم یک کار سنگین انجام دهم و فقیر نباشم... چشمانم هنوز قدرت چشمان یک انسان بالغ را ندارد... هنر خاصی نیز ندارم که بروم و نانم را از دلش بیرون بکشم... اگر بلند بخندم ... می پندارند که من فقیر نیستم... و می ترسم... می ترسم! کاش می توانستم بلند بخندم تا بفهمد که من با تمام کودکی ام به حماقت او پی بردم... اما ترس...!

اما من یک هنر دارم... هنر زمان سنجی... شاید بپرسید این دیگر چه هنریست... باشد ... می گویم!

اگر از شما یک نفر بپرسد ساعت چند است، با نگاه به ساعتتان پاسخش را می دهید... اما ببینید که من چه دقت و چه فراستی دارم که که بدون ساعت ، دقیق تر از شما زمان را می گویم... آخر همه ی لحظه ها را می شمارم تا به دل انگیز ترین لحظاتم رسم...

لحظاتی که به من نوید نزدیک شدن تحقق آرزوهایم را می دهد... این هنر منست و من نام این هنر را زمان دیجیتالی زهنی ام نام نهاده ام.

...