فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

6

امروز جمعه است و اگر در یک گوشه ای از خیابان بایستید و به مردم نگاه کنید ، میبینید خانواده ها امروز به گردش می روند و امروز را با هم سر می کنند...این لحظات که می رسد به این فکر می کنم که کاش فقیر نبودم... حتی اگر کل عمرم را مجازات میشدم، باز دلم را به یک جمعه خوش می کردم که قرار است به گردش بروم و تفریح و شادی کنم...

امروز در خیابان نشسته بودم و عمیق در رویاهایم بودم... با خود می گفتم شاید خدای دنیای واقعی مرا از یاد برده باشد... اما خدای رویاهایم خودم هستم و خودم همه چیز را تعیین می کنم...در دنیای خودم یک مهندس هستم که با وجود این که همه برای من کار می کنند اما من بین خودم و دیگران فرقی نمی گذارم و همه آنان را دوست می دارم... به آنها کمک می کنم... و از خود یک خدای بخشنده ساخته ام...

آسمان گفت: چرا فکر می کنی فقر تو با رویاهایت در تضاد است؟ چرا فکر می کنی فقر تو و سخاوت تو یکدیگر را نمی شناسند... دوست من، به تاریخ بنگر... هرآنکه کمتر به جسمش پرداخته، روحش متعالی تر گشته... خدای دنیای واقعی تو اگر تو را فراموش می کرد، تورا فقیر نمی آفرید...

تصور کن که امروز فقیر نبودی و در رفاه کامل به سر می بری... آیا رفاه ، تو را به این فکر می انداخت که بروی و مهندس شوی؟نمی خواهم بگویم رفاه با مهندس شدن و باهمه ی آرزوها در تضاد است... اما قبول کن که فقر توست که این آرزوها را در تو بوجود آورده...

مصمم شدم---> می خواهم ... می توانم... هستم!

...