فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

5

در این جا یک تخته پیش رو داریم، من روی آن مداد میریزم و می فروشم، گاهی هم بعضی از آنها را برمیدارم و قایکمی می نویسم یک ذره که نوکشان آب رفت می گذارم سر جایشان و می فروشم.

دیروز خانومی برای دخترش می خواست ٣ مداد بخرد، من هم ٣ مداد داشتم اما ٢ تای آنها را برای فروش گذاشته بودم و سومین مداد را داشتم می نوشتم... به خانومه گفتم: اشکال ندارد، من یک مداد دیگر هم دارم... بفرمایید، اما خانوم فهمید که من با آن نوشته بودم... اگر نوک آن را میدید، یک ذره آب شده بود... خانم سر من داد کشید و رفت و من ماندم و چشمانی که تر بود ولی آن قدر تشنه که حتی قادر به اشک ریختن هم نبودند... من ماندم و بغض های نترکیده ای که جان می دادم برای ترکیدنشان... من ماندم لحاف آسمانی ام که آقدر سرد بود که نگذاشت تنم اندکی آرام گیرد...

یعنی اندازه ی یک نوک تیز مداد هم نیستم؟

...