فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

11

بعضی وقتا که از جلوی ساختمان ریاست جمهوری رد میشوم تو دلم به خودم می گویم: محل کارتو خوب نگاه کن که فردا این جا ، جای توست... ! می خندم و خوشحال میشوم و با انرژی زیادی رد می شوم... انگار که واقعا قرار است من رئیس جمهور شوم... یک شادی عجیب و وصف ناپذیر... حس می کنم که خیلی این روزها نزدیک است... نا خودآگاه انگیزم زیاد میشود و تلاشم چند برابر... دقتم خیلی زیاد...!
چند روز پیش باز این اتفاق افتاد و من با همه ی انرژی های مثبتی که داشتم راه افتادم و رفتم... کمی که خسته شدم راهم را به سوی یک پارک کج کردم و رفتم پیش یک پسری نشستم... سرش را غمگینانه پایین انداخته بود و آشفتگی در رفتارهایش موج میزد... به او گفتم: چی شده آقا پسر؟ گفت: هیچ چی، کارنامه ام را گرفتم و این بار نیز شکست خوردم... من در یک خانواده زندگی می کنم که پدرم دکتر است... مادرم هم دکتر است... پدرم رئیس بیمارستان است... و مدام در گوش من می خوانند که من هم باید دکتر شوم... اما خیلی از مواقع میشنوم که مادرم به پدرم می گوید این پسر به ما نرفته است و کمی هوشش کم است و خلاصه از ناتوانی من می گویند... با اینکه به حرفهایشان گوش نمی کردم تا کارنامه ام نظرشان را عوض کند اما انگار کارنامه هم نظر آنها را دارد... زدم زیر خنده و گفتم: تو چه قدر بچه هستی که با این حرف ها اعتماد به نفست رو هم از دست دادی و دکتر شدن رو برای خودت خیلی سخت فرض کردی... اصلا انگار من و تو زبون همو نمی فهمیم... برو ...!
انگار براش خیلی عجیب بودم... جلو آمد و گفت: آخر تو که هستی که این حرف ها را به من میزنی... الآن مداد فروش هستی و لابد آرزویت این است که مغازه ی مداد فروشی باز کنی و در نهایت نهایت بشوی تولید کننده مداد... خندیدم گفتم نه!! من آخر آخر که نه... ولی یه کم مونده به آخر حتما رئیس جمهور می شوم! ...!
شاید فکر کرده بود من دیوانه ام... اما خیلی بچه بود... چون نفهمید که من جدی قرار است رئیس جمهور شوم! حالا خواهد دید!
چه بدبخت هاییند کسانی که اعتماد به نفس ندارند...

...