فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

10

زمانی که پدر و مادرم را از دست دادم مداد فروشی را آغاز کردم، چرا که می دیدم اگر قرار باشد به امید یک اسکناس۵٠ الی ١٠٠ تومانی از این انسان نما ها باشم که خرج تحصیلم به کنار، خرج این جسم لعنتی را نیز نمی توانم درآورم... این شد که با تمامی کودکیم شروع به کار کردم... اول رفتم به بازار و با ٣٠٠ تومان پولی که داشتم با زور و التماس یک بسته مداد خریدم و کلی نیز چانه زدم که تخفیف بدهید... کسی که مداد را به من فروخت مرد خوبی بود ... احساس کردم انسان است نه انسان نما...! در ابتدا ٣٠ مداد داشتم و تصمیم گرفتم هر کدام از آنها را ۵٠ تومان بفروشم تا بتوانم دفعه های بعد تعداد بیشتری مداد بخرم... در ابتدا به خاطر گران بودن مدادهایم آنها را نمی خریدند و من به زو و التماس آنها را می فروختم اما بعد ها آنقدر قیمت این مدادها ارزان جلوه می کرد که همه از من مداد می خریدند و من نهایتا سودی نیز می کردم ... اما اواخر سال پیش بود که دیدم دیگر سودی ندارم... انگار که فقط این ها را می فروشم... زیرا مداد هر روز گران تر می شد و مرد فروشنده گفت دیگر نمی تواند به من آنها را ارزان بفروشد و من خشکم زد... آن روز تمام درآمدم را که حاصل از فروختن مداد های ۵٠تومانی بود برای خرید مداد های فروشی روز بعد صرف کردم و از روز بعد قیمت را ١٠٠ تومان کردم...!

دیگر مشتری های سابقم را نداشتم و باز متوصل به زور و التماس...

تصمیم گرفتم از یک اقتصاد دان بپرسم... رفتم جلوی درب ورودی دانشگاه علامه طباطبایی نشستم و از یکی از استاد هایش پرسیدم و با خنده جوابم را داد و تورم را برایم توضیح داد... اما از او پرسیدم که تورم وقتی ایجاد می گردد باید درآمد ها هم افزایش یابد، درست است؟ گفت: بله... گفتم پس چرا درآمد من زیاد نمی شود؟ خنده ای کرد و گفت: مدادهای امروزت را کامل می خرم... ابتدا خوشحال شدم... اما بعد فهمیدم که این اهل فن، به جای حل مسئله صورت مسئله را پاک کرد...!

به من بگویید چرا می خواهید از طریق من فقیر ، ثروتمند شوید؟

...