فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

9

این روزها در یک مسیری می نشینم که بسیاری از بچه های مدرسه ای از مقابل من می گذرند و می روند به مدرسه و من هم برای سرگرمی آنها را نگاه می کنم و بهشان لبخند می زنم ... گاهی آنان نیز به من لبخند می زنند و گاهی نیز زبانشان را برای من بیرون می آورند و قه قه زنان می روند ...گاهی نیز عشوه کنان از مقابل من می گذرند و همین عشوه ها پاسخ لبخند منست...! اما انگار نمی داند که من آه در بساط ندارم ... اگر نه عشوهایشان را در جایی دیگر خرج می کردند... دیگر نه مرا ناراحت می نمودند و نه خود را خسته!

دخترکی همیشه از این جا می گذرد و من همیشه مهربانانه ترین لبخند هایم را به او می زنم ... او نیز به من لبخند می زند و گاهی نیز شکلاتی را به سویم پرتاب می کند و هم من و هم او زیرزیکی می خندیم تا کسی نفهمد... همیشه ساعت رسیدن آن دخترک که فرا می رسد قلبم تندتر می زند و نفس هایم کوتاه تر و متعدد می گردند و خلاصه تمامی استرس ها نصیب من می گردد...

اما من که کودکم و نمی توانم بگویم عاشقش شده ام...اگر کودک نبودم نیز نمی توانستم بگویم که عاشقش شده ام...چرا که این روزها بهای عشق یک قلب صاف نیست بلکه یک قد بلند و چند تکه کاغذ است که به بعضی از آنها اسکناس می گویند و به بعضی از آنها سند و به بعضی از آن مدرک! اما آینده هنوز نیامده و من در تلاشم تا روزی برسد که با داشتن همه اینها ، بدون آنها عاشق شوم ...

ولی باز ممنونم از خدا، که این روزها را به گونه ای آفریده که من به راحتی تکلیف فردایم را می دانم ... می دانم که دیگر نباید در مقابل آن مدرسه باشم.

...