فقیر






منوی وبلاگ
شخص ثانی

درباره : این جا صفر مطلق است، شاید این تنها جاییست که خدا به وضوح حس می شود، خیالم راحت است تنها کسی که دستانم را میگیرد خداست، نفس هایم با روح او عجین شده و نهایت شوق مرا به ارمغان می آورد، من این جا بهار را در زمستان، زمستان را در تابستان و تابستان را در پاییز حس می کنم و همه زیبایی هایش را به او منتهی می بینم... کجاست کسی که بشناسد کسی را که هم آغاز است و هم پایان؟ اما من انقدر بزرگم که با همان یکه و یگانه زندگی می کنم...! می خوانمش... می شناسمش...! می توانم رنگ او باشم... غرق در او باشم و همه جا با او باشم... این جا صفر مطلق، آسمانی ترین نقطه زندگیم است.
پروفایل مدیر :شخص ثانی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 12
 11
 10
 9
 8
 7
 6
 5
 4
 3

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧


نویسنده: شخص ثانی



لینک دوستان
زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه
راهبه از دیر گریخته
خط خطی
دهکده اینترنتی
آسمان آبی
و هومن
پت
لحظه هایی که می گذرند
پاییز عریان
وقایع اتفاقیه
از همه چیز و از همه جا
مرمر
برای امروز،فردا و همیشه ام
بهونه همیشگی
Yashar430 : Rock and Blues in IRAN
تیمور و قلیون
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

12

دیروز شب...پلیس ها به پارک ها ریخته بودند و من نیز هراس آلود از پارک فرار کردم و نزدیک ترین جایی که یافتم یک مدرسه بود... در را با شدت می کوبیدم... انگار کسی نمیشنید... در باز شد... پیرمردی بود که چهره اش بسیار خشن بود... می ترسیدم از او پناه بخواهم... می ترسیدم بگویم مسلمان، امشب را به من کودک پناه بده... با ناراحتی و چهره ای غم آلود و ابروانی افتان و بغضی در گلو گیر کرده رویم را برگرداندم و گفتم هیچ... گفت: بچه جان، این موقع شب کسی برای هیچ و پوچ در کسی را نمی زند... بگو چه می خواهی... گفتم: می ترسم بگویم.... می ترسم بگویم و آخرین موجود زنده در من را نیز شما بکشید... گفت : موجود زنده؟!!!... گفتم: آخرین چیزیست که دارم... امید... این موجود امید است... خندید و گفت: هنوز آدمیت در من آنقدر کمرنگ نشده است که دست نیاز یک بچه فقیر را نبینم... گفتم : جایی برای خواب ندارم... می خواهم به این جا بیایم... می گذاری؟؟ کمی فکر کرد... اما سرانجام قبول کرد...

رفتم به کلاسی و نمی توانستم بخوابم... هوای بدی بود و خیلی تاریک بود...! مشغول نوشتن روی میز ها شدم.... هر میزی را که میدیدم روی آن حداقل یک قلب کشیده شده بود و دو حرف انگلیسی روی آن قلب نوشته ...! بعضی از قلب ها از وسط یک خط زیگزاگی نیز داشتند .... بعضی ها نیز دارای یک تیر بودند که از نوک آن تیر قطره هایی رسم شده بود...! آنقدر دل شکسته روی آن میزها بود که یک لحظه تصمیم گرفتم خودم بشوم عشق این افراد و هر آنچه که می خواهند را فراهم کنم... اما کودکم...!

با خودم فکر کردم شاید امروز نتوانم... اما روزی را خواهم ساخت که در آن روز ، قلبی که طرف مقابلم می کشد نه خط زیگزاگی داشته باشد و نه تیر... و روزی را خواهم ساخت که به جای یک قلب ، دو قلب بکشد... روزهای زیباییست.... نه؟!

...


11

بعضی وقتا که از جلوی ساختمان ریاست جمهوری رد میشوم تو دلم به خودم می گویم: محل کارتو خوب نگاه کن که فردا این جا ، جای توست... ! می خندم و خوشحال میشوم و با انرژی زیادی رد می شوم... انگار که واقعا قرار است من رئیس جمهور شوم... یک شادی عجیب و وصف ناپذیر... حس می کنم که خیلی این روزها نزدیک است... نا خودآگاه انگیزم زیاد میشود و تلاشم چند برابر... دقتم خیلی زیاد...!
چند روز پیش باز این اتفاق افتاد و من با همه ی انرژی های مثبتی که داشتم راه افتادم و رفتم... کمی که خسته شدم راهم را به سوی یک پارک کج کردم و رفتم پیش یک پسری نشستم... سرش را غمگینانه پایین انداخته بود و آشفتگی در رفتارهایش موج میزد... به او گفتم: چی شده آقا پسر؟ گفت: هیچ چی، کارنامه ام را گرفتم و این بار نیز شکست خوردم... من در یک خانواده زندگی می کنم که پدرم دکتر است... مادرم هم دکتر است... پدرم رئیس بیمارستان است... و مدام در گوش من می خوانند که من هم باید دکتر شوم... اما خیلی از مواقع میشنوم که مادرم به پدرم می گوید این پسر به ما نرفته است و کمی هوشش کم است و خلاصه از ناتوانی من می گویند... با اینکه به حرفهایشان گوش نمی کردم تا کارنامه ام نظرشان را عوض کند اما انگار کارنامه هم نظر آنها را دارد... زدم زیر خنده و گفتم: تو چه قدر بچه هستی که با این حرف ها اعتماد به نفست رو هم از دست دادی و دکتر شدن رو برای خودت خیلی سخت فرض کردی... اصلا انگار من و تو زبون همو نمی فهمیم... برو ...!
انگار براش خیلی عجیب بودم... جلو آمد و گفت: آخر تو که هستی که این حرف ها را به من میزنی... الآن مداد فروش هستی و لابد آرزویت این است که مغازه ی مداد فروشی باز کنی و در نهایت نهایت بشوی تولید کننده مداد... خندیدم گفتم نه!! من آخر آخر که نه... ولی یه کم مونده به آخر حتما رئیس جمهور می شوم! ...!
شاید فکر کرده بود من دیوانه ام... اما خیلی بچه بود... چون نفهمید که من جدی قرار است رئیس جمهور شوم! حالا خواهد دید!
چه بدبخت هاییند کسانی که اعتماد به نفس ندارند...

...


10

زمانی که پدر و مادرم را از دست دادم مداد فروشی را آغاز کردم، چرا که می دیدم اگر قرار باشد به امید یک اسکناس۵٠ الی ١٠٠ تومانی از این انسان نما ها باشم که خرج تحصیلم به کنار، خرج این جسم لعنتی را نیز نمی توانم درآورم... این شد که با تمامی کودکیم شروع به کار کردم... اول رفتم به بازار و با ٣٠٠ تومان پولی که داشتم با زور و التماس یک بسته مداد خریدم و کلی نیز چانه زدم که تخفیف بدهید... کسی که مداد را به من فروخت مرد خوبی بود ... احساس کردم انسان است نه انسان نما...! در ابتدا ٣٠ مداد داشتم و تصمیم گرفتم هر کدام از آنها را ۵٠ تومان بفروشم تا بتوانم دفعه های بعد تعداد بیشتری مداد بخرم... در ابتدا به خاطر گران بودن مدادهایم آنها را نمی خریدند و من به زو و التماس آنها را می فروختم اما بعد ها آنقدر قیمت این مدادها ارزان جلوه می کرد که همه از من مداد می خریدند و من نهایتا سودی نیز می کردم ... اما اواخر سال پیش بود که دیدم دیگر سودی ندارم... انگار که فقط این ها را می فروشم... زیرا مداد هر روز گران تر می شد و مرد فروشنده گفت دیگر نمی تواند به من آنها را ارزان بفروشد و من خشکم زد... آن روز تمام درآمدم را که حاصل از فروختن مداد های ۵٠تومانی بود برای خرید مداد های فروشی روز بعد صرف کردم و از روز بعد قیمت را ١٠٠ تومان کردم...!

دیگر مشتری های سابقم را نداشتم و باز متوصل به زور و التماس...

تصمیم گرفتم از یک اقتصاد دان بپرسم... رفتم جلوی درب ورودی دانشگاه علامه طباطبایی نشستم و از یکی از استاد هایش پرسیدم و با خنده جوابم را داد و تورم را برایم توضیح داد... اما از او پرسیدم که تورم وقتی ایجاد می گردد باید درآمد ها هم افزایش یابد، درست است؟ گفت: بله... گفتم پس چرا درآمد من زیاد نمی شود؟ خنده ای کرد و گفت: مدادهای امروزت را کامل می خرم... ابتدا خوشحال شدم... اما بعد فهمیدم که این اهل فن، به جای حل مسئله صورت مسئله را پاک کرد...!

به من بگویید چرا می خواهید از طریق من فقیر ، ثروتمند شوید؟

...


9

این روزها در یک مسیری می نشینم که بسیاری از بچه های مدرسه ای از مقابل من می گذرند و می روند به مدرسه و من هم برای سرگرمی آنها را نگاه می کنم و بهشان لبخند می زنم ... گاهی آنان نیز به من لبخند می زنند و گاهی نیز زبانشان را برای من بیرون می آورند و قه قه زنان می روند ...گاهی نیز عشوه کنان از مقابل من می گذرند و همین عشوه ها پاسخ لبخند منست...! اما انگار نمی داند که من آه در بساط ندارم ... اگر نه عشوهایشان را در جایی دیگر خرج می کردند... دیگر نه مرا ناراحت می نمودند و نه خود را خسته!

دخترکی همیشه از این جا می گذرد و من همیشه مهربانانه ترین لبخند هایم را به او می زنم ... او نیز به من لبخند می زند و گاهی نیز شکلاتی را به سویم پرتاب می کند و هم من و هم او زیرزیکی می خندیم تا کسی نفهمد... همیشه ساعت رسیدن آن دخترک که فرا می رسد قلبم تندتر می زند و نفس هایم کوتاه تر و متعدد می گردند و خلاصه تمامی استرس ها نصیب من می گردد...

اما من که کودکم و نمی توانم بگویم عاشقش شده ام...اگر کودک نبودم نیز نمی توانستم بگویم که عاشقش شده ام...چرا که این روزها بهای عشق یک قلب صاف نیست بلکه یک قد بلند و چند تکه کاغذ است که به بعضی از آنها اسکناس می گویند و به بعضی از آنها سند و به بعضی از آن مدرک! اما آینده هنوز نیامده و من در تلاشم تا روزی برسد که با داشتن همه اینها ، بدون آنها عاشق شوم ...

ولی باز ممنونم از خدا، که این روزها را به گونه ای آفریده که من به راحتی تکلیف فردایم را می دانم ... می دانم که دیگر نباید در مقابل آن مدرسه باشم.

...


8

چه قدر خنده دار است زندگی ما... هر کس ما را میبیند رویش را برمی گرداند و یک نقاب برتری نیز بر چهره اش می زند و ساعتش را نگاه می کند و کمی دندان هایش را معین می سازد و سبیلهایش از هم باز می شود و این ها همه نوید خنده ی او را می دهند ... خنده ی تسمخر آمیز...! می پندارد که نهایت یک انسان است زمانی که در پیش ماها قرار میگیرد و می خندد و می خندد و می خندد!

من نیز می خندم... اما در دلم... آخر دست های من آنقدر کوچک است که نمی توانم یک کار سنگین انجام دهم و فقیر نباشم... چشمانم هنوز قدرت چشمان یک انسان بالغ را ندارد... هنر خاصی نیز ندارم که بروم و نانم را از دلش بیرون بکشم... اگر بلند بخندم ... می پندارند که من فقیر نیستم... و می ترسم... می ترسم! کاش می توانستم بلند بخندم تا بفهمد که من با تمام کودکی ام به حماقت او پی بردم... اما ترس...!

اما من یک هنر دارم... هنر زمان سنجی... شاید بپرسید این دیگر چه هنریست... باشد ... می گویم!

اگر از شما یک نفر بپرسد ساعت چند است، با نگاه به ساعتتان پاسخش را می دهید... اما ببینید که من چه دقت و چه فراستی دارم که که بدون ساعت ، دقیق تر از شما زمان را می گویم... آخر همه ی لحظه ها را می شمارم تا به دل انگیز ترین لحظاتم رسم...

لحظاتی که به من نوید نزدیک شدن تحقق آرزوهایم را می دهد... این هنر منست و من نام این هنر را زمان دیجیتالی زهنی ام نام نهاده ام.

...


7

تابستان که می رسد تمام فکرم این است که چرا من که این قدر نحیف و لاغر هستم گرمم می شود... عرق از سر و رویم جاری می شود و تنها دغدغه ام این است که هرچه زود تر این روز لعنتی پایان یابد و شب فرا رسد تا شاید نسیم خنکی بر صورت من ورزد و کمی آرام گیرم... اما ببینید که چه دنیای بدیست که فصل هایش هم با من سر ناسازگاری دارند... زمستان ها که تمام فکرم گرم کردن این بدن کوچکم است روزهایش زود تمام می شود و دیر آغاز می شود و انتظار من از همیشه طولانی ترست... گرمایش از همیشه کمتر...تابستانش هم که تمام فکرم اندکی نسیم خنک است ، روزهایش دیر تمام می شود و زود هم آغاز می شود و من می مانم و این گرما که من اصلا" آن را دوست نمی دارم... اما انگار او بر عکس!

رو به آسمان کردم و گفتم: واقعا منتظرم بدانم برای این دیگر چه توجیهی داری؟

آسمان خنده ای کرد و گفت: فرداهایی در انتظار توست که کافیست راهت را بدان سو کج کنی... بروی... ببینی که چرا خداوند اول تو را انسان آفرید... چرا وقتی تو را آفرید ، عنوان اشرف مخلوقات را به تو داد... تکامل هوش انسانی را چرا آفرید و امروز تو به جایی رسیدی که می پرسی چرا تابستان ها و زمستان ها طاقت فرسا شده... این ها نیاز توست... اگر همه چیز با یک نظم و روال خاص پیش می رفت آیا فرصتی برای قدرت نمایی انسان وجود داشت؟ اگر خداوند هیچ نمی آفرید، خود من برای قدرت نمایی اش هم کافی بودم... دوست من، سوالی که امروز تو را به فکر فرو برده هم نعمت خداوند است بر تو... بر تو که فقیری و امروز احساس نیاز کردی... این فرصت را غنیمت شمار و راه رهایی خودت را تکامل خودت قرار بده... که اگر این شود، یک دنیا را راحت کرده ای...

پس بدان؛ روز و شب خداوند ، راه نما و راه گشای توست که اگر آنها را بشناسی... عاقبتت تحقق همه رویاهایت است.

...


6

امروز جمعه است و اگر در یک گوشه ای از خیابان بایستید و به مردم نگاه کنید ، میبینید خانواده ها امروز به گردش می روند و امروز را با هم سر می کنند...این لحظات که می رسد به این فکر می کنم که کاش فقیر نبودم... حتی اگر کل عمرم را مجازات میشدم، باز دلم را به یک جمعه خوش می کردم که قرار است به گردش بروم و تفریح و شادی کنم...

امروز در خیابان نشسته بودم و عمیق در رویاهایم بودم... با خود می گفتم شاید خدای دنیای واقعی مرا از یاد برده باشد... اما خدای رویاهایم خودم هستم و خودم همه چیز را تعیین می کنم...در دنیای خودم یک مهندس هستم که با وجود این که همه برای من کار می کنند اما من بین خودم و دیگران فرقی نمی گذارم و همه آنان را دوست می دارم... به آنها کمک می کنم... و از خود یک خدای بخشنده ساخته ام...

آسمان گفت: چرا فکر می کنی فقر تو با رویاهایت در تضاد است؟ چرا فکر می کنی فقر تو و سخاوت تو یکدیگر را نمی شناسند... دوست من، به تاریخ بنگر... هرآنکه کمتر به جسمش پرداخته، روحش متعالی تر گشته... خدای دنیای واقعی تو اگر تو را فراموش می کرد، تورا فقیر نمی آفرید...

تصور کن که امروز فقیر نبودی و در رفاه کامل به سر می بری... آیا رفاه ، تو را به این فکر می انداخت که بروی و مهندس شوی؟نمی خواهم بگویم رفاه با مهندس شدن و باهمه ی آرزوها در تضاد است... اما قبول کن که فقر توست که این آرزوها را در تو بوجود آورده...

مصمم شدم---> می خواهم ... می توانم... هستم!

...


5

در این جا یک تخته پیش رو داریم، من روی آن مداد میریزم و می فروشم، گاهی هم بعضی از آنها را برمیدارم و قایکمی می نویسم یک ذره که نوکشان آب رفت می گذارم سر جایشان و می فروشم.

دیروز خانومی برای دخترش می خواست ٣ مداد بخرد، من هم ٣ مداد داشتم اما ٢ تای آنها را برای فروش گذاشته بودم و سومین مداد را داشتم می نوشتم... به خانومه گفتم: اشکال ندارد، من یک مداد دیگر هم دارم... بفرمایید، اما خانوم فهمید که من با آن نوشته بودم... اگر نوک آن را میدید، یک ذره آب شده بود... خانم سر من داد کشید و رفت و من ماندم و چشمانی که تر بود ولی آن قدر تشنه که حتی قادر به اشک ریختن هم نبودند... من ماندم و بغض های نترکیده ای که جان می دادم برای ترکیدنشان... من ماندم لحاف آسمانی ام که آقدر سرد بود که نگذاشت تنم اندکی آرام گیرد...

یعنی اندازه ی یک نوک تیز مداد هم نیستم؟

...


4

یکی از ویژگی های انسان داشتن زبان است و قدرت صحبت کردن که فرآِیندیست که از طریق تجربه بدست می آید و نام این فرآِیند یادگیریست. داشتم با خود فکر می کردم که چرا ما هیچ گاه صحبت نمی کنیم... دستانمان را به سوی دیگران دراز می کنیم... یا اگر صحبت هم بکنیم باز هم دستمان را به سوی دیگران دراز می کنیم... در همان حال پیرمردی را دیدم، خوشحال شدم و به او گفتم: آقا... آقا میشود به کمکی کنید؟ آقا من محصل هستم و هزینه ی تحصیل ندارم... پیرمرد بعد از چند بار صدازدن رو به من کرد و گفت: بچه جان، در روز انسان های زیادی همین حرف را به ما می زنند ولی وقتی به کل زندگی آنها وارد می شوی میبینی آنها اصلا نیازمند نیستند... تو بگو من چگونه به تو اعتماد کنم؟ گفتم: اعتماد تو به من، آزمایش من نیست... آزمایش توست و راه حل آن را تو باید بیابی... لبخندی زد و یک اسکناس ١٠٠تومانی به من داد و من هم به او لبخند زدم.

رو به آسمان کردم و گفتم: چرا عده ای می خواهند با دروغ هایشان ، جایگاه ما را به یغما ببرند و سر انجام کارشان نیز؛ بدنام شدن ماست؟ آُسمان گفت: مشکل اینان آنست که در ظاهر شما مانده اند هنوز نمی دانند که شما کیستید... چون نمی دانند زود دروغ هایشان فاش می شود ... اما دوست من، به تاریخ نگاه کن و قدمت اینان ا دریاب! گفتم: اینان تازگی ها پیدایشان شده... آسمان گفت: بله، اینان همان حوادث زودگذری اند که شاید خداوند شما را باز وسیله ی امتحان اینان قرار داده... اما هنوز جایگاه شما همان صفر مطلق است و من می دانم که این جایگاه منحصر به فرد به یغما بردنی نیست.

با خودم گفتم: شاید علت اینکه بدون دستهای دراز ، صدایمان تاثیرگذار نیست ، همین کلک هایی باشد که با نام ما بازی می کند، اما وقتی افرادی مثل آن پیرمرد، صداقت دست های مارا می بینند ، دلشان با ما همراه می شود...!

...


3

یکی از خوبی های دیوزگی ، دیدن هر نوع آدمیست که با عناوین مختلف خود را جدا از همه عوالم می دانند... امروز دستم را به سوی مهندسی دراز کردم... عینک آفتابی اش را از چشمانش برداشت و با تمسخر به من نگاه کرد... من نیز با جسمی شرم آلود دستم را کنار کشیدم و با ناراحتی کنار رفتم...

آسمان به من خندید و گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: شاید اگر من هم مهندس بودم ، دیگر نیازی به دست دراز نداشتم اما چه کنم که پدر و مادرم را در کودکی از دست دادم و فرصتی برای درس خواندن نداشتم... آسمان خندید و گفت: این هم نعمت توست که وسیله ی امتحان قرا گرفته ای... نه امتحان شونده...! او مهندس شد ولی وقتی برای رضای روزی دهنده اش دست تو را رد می کند، از امتحانی که برای سنجش شکرگزاری اش مقدر شده، مغلوب بیرون می آید و عمری باید برای این اشتباه صرف کند. شاید اگر تو هم مهندس می شدی مجبور بودی جور همه اشتباهاتت را پس بدهی و به روز آرام یک فقیر حسرت بخوری... ! این ها را تو درک نمی کنی، اما منی که قدمتم به اندازه تاریخ است این ها را خوب م دانم... شکرگزار باش!

لبخندی زدم و گفتم: خداوندا! شاید نشان انگشت های ناجوانمرد بسیاری قرار گیرم ، اما ممنون از توکه علاوه بر نعمت وسیله ی امتحان بودن، جایگاه یگانه ی من، صفر مطلق را بر من ارزانی داشتی و خود نمی گذاری کسی به این جایگاه آید...!

...


2

این روز ها دست به سوی هر که دراز می کنم اعتنایی نمی کند... می گویم خداوند یا به شماها نعمت نداده یا نعمت را داده و خست را از شما نگرفته ...

دیروز  دستم را به سوی زنی دراز کردم... لباسی فاخر بر تن کرده بود و دست دختر کوچکش را محکم در دستانش نگاه داشته و بود نمی خواست زیاد به من نزدیک شود... خیلی راحت و بی اعتنا گذشت... رو به آسمان کردم و گفتم این ها را ببین... چه راحت به من پشت می کنند... آسمان لبخندی به من زد و گفت: چرا فکر می کنی آنها می توانند به تو نزدیک شوند؟ جایگاه تو صفر مطلق است... در تاریخ هیچ کسی نتوانسته در جایگاه تو قدم بگذارد... منی که قدمتم به اندازه ی تاریخ است این را خیلی خوب می دانم... لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم: شاید جسم من از روی نیازمندی محتاج شما باشد ، اما بدانید آنچه که در باطن متکدی است قلب شماست که دست هایش را به سوی من دراز کرده و هیچ گاه به من نمی رسد... زیرا این جا ، صفر مطلق؛ جایگاه قلب های آسمانیست... نه قلب های سختی که از جسم فرمان می برند و روز به روز سخت تر می شوند...

این جا صفر مطلق؛ جایگاه ماست.

...


1

همه می پندارند فقیرم... درونم آزرده، روحم خسته و شکمم گرسنه است. نمی دانند که نگرانی فقیر ها از شکم پرستی نیست. مارا میبینند و می پندارند نهایت آرزویمان کباب غاز است و بوقلمون بریان، اما ما در این جا راهمان را یافته ایم... راهی که منتهی به ابدیت و جاوندانگیست... شاید بزرگترین نعمت گرسنگی در آن است که قلبمان را آنقدر وسیع می کند که جایی برای گرسنگی باقی نمی گذارد... احساسی از گرسنگی نیست ... اما چه کنیم که فقیریم و ما را با ظاهرمان می سنجند و می پندارند چون لباس هایمان ژنده است ، قلبمان کوچک است و حبس در سینه هایمان، حالی که نمی دانند آن روز ها دست هایمان به سوی دیگران دراز شده ، قلبهایمان را به یغما برده اند و شکممان وسیع شده ...

کاش قدر این عشق را بدانید که واقعی ترین و آسمانی ترین عشق دنیاست...

زیبا نیست که به خاطر عشقمان ، به غرورمان پشت پا زده و دستمان را به سوی شما دراز می کنیم؟

...